وقتی میری احساس میکنم لحظه ها نمی گذرن

         خدا وندا چه تلخ است این جدای

      وقتی روز 4 شنبه میرسه غم عالمه که میشینه کنج دلم

دلم بد جوری به هوای خواستن تو بچه میشه

  و این منم که به این بچه شدنه با کمال میل بها میدم

    هر لحظه منتظرتم وبیتابانه منتظر شروع شنبه وانتظار 

      شنیدن صدای توووووووووو

/ 4 نظر / 14 بازدید
نفس

بابام:محسن کی زن میگیری؟ من:فعلا شرایط ندارم. بابام:غلط کردی،دختر رئیسم هست،صحبت کردم باید بگیری... خدایی دموکراسی رو حال میکنید؟ آخه پدرم چرا سوال میکنی؟بگو واست زن گرفتم دیگه! .............. به محسن میگم تو که روزه نمی گیری، چرا سحری می خوری؟ می گه نماز که نخونم،… روزه که نگیرم… سحری هم نخورم؟ بابا مگه من کافرم؟ ............... امروز داشتم تو کوچه در رنگ مى زدم دختره داشت رد مى شد برگشته میگه انقدر بوى رنگو دوست دارم! خب خواهر من حرفتو رک بگو. کى تاحالا از بوى رنگ خوشش اومده؟؟؟ .................... یکی از آشناها تلویزیون ال سی دی خریده بود بهش گفتم مبارک باشه ال سی دیه یا ال ای دی ؟ گفت نه گاگول ال جیه الجـــــــــــــــــی ! من :| ....... ممنون شما هم که لینکی

پدرام

سلام بارانم خودت خوب می دونی توی این حس با هم شریکیم. کاش میشد لحظه های با تو بودن هرگز پایانی نداشت. بی صبرانه منتظرت هستم.

مهسا

عشق تمرین نیایش است و نیایش تمرین سکوت ... مطالبتون عالیییه[گل]

رستم

رونق عهد شباب است دگر بستان را می​رسد مژده گل بلبل خوش الحان را ای صبا گر به جوانان چمن بازرسی خدمت ما برسان سرو و گل و ریحان را گر چنین جلوه کند مغبچه باده فروش خاکروب در میخانه کنم مژگان را ای که بر مه کشی از عنبر سارا چوگان مضطرب حال مگردان من سرگردان را ترسم این قوم که بر دردکشان می​خندند در سر کار خرابات کنند ایمان را یار مردان خدا باش که در کشتی نوح هست خاکی که به آبی نخرد طوفان را برو از خانه گردون به در و نان مطلب کان سیه کاسه در آخر بکشد مهمان را هر که را خوابگه آخر مشتی خاک است گو چه حاجت که به افلاک کشی ایوان را ماه کنعانی من مسند مصر آن تو شد وقت آن است که بدرود کنی زندان را حافظا می خور و رندی کن و خوش باش ولی دام تزویر مکن چون دگران قرآن را