فاصله

در کویری برهوت به سوی سراب خیالاتم قدم برمی دارم.

کرکس های بی رحم به روح خسته ام حمله ور شده اند.

تشنه و در میان تنهایی

سراب خیالت را می بینم...

با صدای بغض آلودم،با نفس های سنگین وگرمم،بلند صدایت میزنم...

این سکوت وهم آلود هم جوابم را نمی دهد.

روی شن های داغ می نشینم.کمی...

کمی آب می خواهم

لب های ترک خورده ام خون آلودند.

قرمز وقطره قطره روی زمین می چکند.

عرق های پیشانی ام یک به یک لباسم را تر می کنند.

نَــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ ،این سهم من نیست...

باید این فاصله ها را بردارم...

بیـــــــــــــــــــا تا صدای دست های تنهایم را امید بخشی

دلم را شاد و روحم را تازه کنی...

اگر باز هم تنهایی را سهم این روزهایم داشته باشم؛

بی تو یک روز در این فاصله ها خواهم مُرد...

 


 

/ 0 نظر / 43 بازدید