برای توووووووووووووووووووووووو

سلام پدرام عزیزدوست غیر معمولی من

امروز دلم گرفته بود خواستم بیامو تو وب خودمون تو کلبه دونفره خودمون یه چیزی بنویسم حرف بزنم و خودمو خالی کنم ولی وقتی خواستم بنویسم احساس کردم که اینجا هم نمیشه نوشت واسه اولین بار باهات احساس غریبگی کردم طعم تلخی تو دهنم احساس کردم آب دهنمو نمیتونستم از شدت تلخی فروببرم  راستشو بخای خسته ام پدرام خسته ام از بودنو نبودن اوایل فکر میکردم تو هم مثل من هستی خسته و دلتنگ ولی کم کم متوجه شدم که نه تو جنس تنهایت با من فرق میکنه یه وقتای احساس میکنم داری ازم فرار میکنی میدونی پدرام تو واسه من مایه آرامشی ولی انگار من واسه تو نیستم یعنی نمیخای که باشم  این روزا احساس میکنم از غرورم چیزی نمونده حالم از خودم به هم میخوره دوست دارم فریاد بزنم بگم خدایا بسه بسه دیگه من نمیخوام ادامه بدم من آدم بدی شدم  خودمو زدم به نفهمی  وای چقدر حالم بده اصلا نمیدونم دارم چی مینویسم  فقط اینو میدونم که چند روزه حالم خیلی بده ولی بخاطر این که تو هم ناراحت نشی به تو هم دیگه چیزی نمیگم خدایا من خسته ام ...  

/ 5 نظر / 15 بازدید
شهروز

سلام دوست عزيز ممنونم از حضور سبزتون و كامنتهاي زيباتون . شاد و سلامت باشيد. لحظه هاتون سرشار از شادي [گل][گل][گل]

شهروز

ماموریت انسان در زندگی بی مشکل زندگی کردن نیست ، با انگیزه زندگی کردن است . [گل][گل][گل]

شهروز

آنان که پاره های روح خود را برای التیام به دیگران می بخشند ، از همه بیشتر به خدا شبیه اند ... [گل][گل][گل]

پدرام

امشب یهو دلــــــــــــم کودتا کرد... تو رو می خواســـــــــــت.. . . . . . . . ســَـرَم رو کردم زیر ِ بالشت آروم به دلـــــــــــم گفتم خــــــــــفه شو.... دوره دموکراسی گذشته.... می زنم لهـــــــــت میکنم!!!!!!!!